![]() |
![]() |
|
| این شعرها تمرین هایی است در جلسات شعر مجله ی کودک . یعنی تقریبا ویراست اول یک شعر |
|
اتل متل مو یه دونه شامپو زدم به موهام موهای من کو ؟
ای داد بیداد مامان نگا کن کچل شدم من زود آب رو وا کن
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 0:31 توسط محقق |
|
|
۱ _بگو تو دستات چيه ؟ چي چي ؟ بگو ...؟ نخود چي ؟ _عيدي چه قدر گرفتي ؟ به جون بابا هيچي .
_دلت بسوزه چون من عيدي دارم يه عالم . اشكال نداره من هم عيدي مي گيرم كم كم .
۲ با اين كه سبزه داره سيب داره سنگك داره طفلكي سفره ي ما هيچ عروسك نداره
ميرم ميارم الان عروسك تازه مو ميزذارمش تو سفره عروسك ناز مو
۳ قلكم و مي شكنم عيديامو ميارم پولهاشو دونه دونه توي جيبم ميذارم
باد مي كنه جيب من مثل آدم بزرگا مي گم به مامان جونم شدم شبيه بابا /*]]>*/ 1_بگو تو دستات چيه ؟ چي چي ؟ بگو ...؟ نخود چي ؟ _عيدي چه قدر گرفتي ؟ به جون بابا هيچي . _دلت بسوزه چون من عيدي دارم يه عالم . اشكال نداره من هم عيدي مي گيرم كم كم . 2 با اين كه سبزه داره سيب داره سنگك داره طفلكي سفره ي ما هيچ عروسك نداره ميرم ميارم الان عروسك تازه مو ميذارمش تو سفره عروسك ناز مو 3 قلكم و مي شكنم عيديامو ميارم پولهاشو دونه دونه توي جيبم ميذارم باد مي كنه جيب من مثل آدم بزرگا مي گم به مامان جونم شدم شبيه بابا |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 2:10 توسط محقق |
|
|
گنجشک کوچولوی من نشسته پشت شیشه وقتی نگاش می کنم خیلی ناراخت می شه گنجشک کوچولوی من توی حیاط خونه اش بود رویه درخت چنار جا داشتش و لونه اش بود افتاد میون کوچه حیاط خونه ی ما چنار شدش تیر برق کنجشکه شد بی کجا! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 23:51 توسط محقق |
|
|
چه چيزايي خريده
بابا جونم با پولاش بابايي اين پولا رو در مي آره از كجاش ؟ فك مي كنم كه بابا تو دريا تور ميندازه تا از تو آب در آره پول هاي تازه مازه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 1:39 توسط محقق |
|
|
به اين چيزا پول داده يه عالمه بابايي اين پولا رو از كجا در مي آره تنهايي
سيب و گلابي و موز قاتل جيب باباس مامان مي گه كه اينا مثلث برموداس |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 6:33 توسط محقق |
|
|
خواهر من نشسته يواشكي زير ميز رو دفترش راه مي ره مداد سياه نوك تيز
مشق شبش زياده چشماش دوباره خيسه گمون گنم كه داره جريمه مي نويسه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 1:11 توسط محقق |
|
|
همیشه یه کلیده تو گردن بابا جون گم میکنه همیشه آخه کلیدشو اون
میندازه دور گردن اون کلیدو با زنجیر می گه " حواس ندارم" می گه " دیگه شدم پیر"! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم تیر 1388ساعت 1:58 توسط محقق |
|
|
یه روزی اون قدیما مامان بزرگ پیرم نشست روی صندلی تا عکسشو بگیرم
مامان بزرگم امروز نشسته پشت شیشه عکسشو قاب گرفتم دوسش دارم همیشه |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم تیر 1388ساعت 1:51 توسط محقق |
|
|
دیروز بابام دس زده به کتری رو چراغ حتما یادش نبوده که کتری هست داغ داغ
مامان با مهربونی دست بابا مو بسته می گم :"مامان پرستار هیچ وقت نباشی خسته |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم تیر 1388ساعت 1:48 توسط محقق |
|
|
جوجه ی من بزگ شد بابا میگه خروسه ولی مامانم می گه شبیه یه عروسه
امروز تونس بپره میون چارچوب در همه بگین ماشاالله بگین الله اکبر |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم تیر 1388ساعت 1:45 توسط محقق |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شعر های کودکم به احترام پدر بزرگم و دایی ام که کودکی ام با انها معنایی دیگر پیدا کرد...
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 |
| پیوندها |
|
وبلاگ دیگر من - اطلسی ها |
|
RSS
|